![]() |
![]() |
|
| و تنهایی را ترجیح داد |
|
شاید زندگی آن جشنی نباشد که ما آرزویش را داشتیم،
اما حالا که به آن دعوت شده ایم، بگذار تا می توانیم زیبا برقصیم
من پرنده ای را دیدم که در آرزوی پرواز تا بی نهایت خورشید پرهایش را سوزاند من مادری را دیدم که قصه اش هر شب با به خواب رفتن کودکش نا تمام ماند من قطره آبی را دیدم که در رویای رسیدن به دریا خشکید من غنچه ای را دیدم که در فکر گل شدن پرپر شد من شمعی را دیدم که در حسرت شعله ور شدن آب شد و از همه بدتر آغوش یاری را دیدم که در انتظار بازگشت یارش فراموش شد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:24 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بمون و لحظه ای درنگ کن
بمون و کمی تردید کن به یاد آور خدایی را که تنهاست حس کن که تنهایی و باور کن که تنها می مانی بمون و نگاه کن ، کمی تردید کن خدا از روح تنهایی اش در تو دمیده بمون و به یاد داشته باش که تنهایی و خدایت تنهاترین زیر لب زمزمه کن به نام او که تنهاست... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|