![]() |
![]() |
|
| و تنهایی را ترجیح داد |
|
خدا به کودک آموخت وقتی بدنیا آمد گریه کند کودک هر چه بزرگتر می شد، خدا بار غمش را زیادتر می کرد تا گریستنی را که روز اول آموخته بود، از یاد نبرد خدا به او آموخت که در دنیا باید بشکند و گریه کند باید بسوزد و گریه کند و زمانی که اشکهایش خشک شد ، بخندد !!!!!
آمدی..............گذشتی...رفتی...دور شدی...گم شدی... دوباره پیدا شدی...برگشتی...بهم نزدیک شدی...پیشم موندی... ولی اینبار من نموندم... گذشتم...رفتم...دور شدم...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:6 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بمون و لحظه ای درنگ کن
بمون و کمی تردید کن به یاد آور خدایی را که تنهاست حس کن که تنهایی و باور کن که تنها می مانی بمون و نگاه کن ، کمی تردید کن خدا از روح تنهایی اش در تو دمیده بمون و به یاد داشته باش که تنهایی و خدایت تنهاترین زیر لب زمزمه کن به نام او که تنهاست... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|