![]() |
![]() |
|
| و تنهایی را ترجیح داد |
|
خدا به کودک آموخت وقتی بدنیا آمد گریه کند کودک هر چه بزرگتر می شد، خدا بار غمش را زیادتر می کرد تا گریستنی را که روز اول آموخته بود، از یاد نبرد خدا به او آموخت که در دنیا باید بشکند و گریه کند باید بسوزد و گریه کند و زمانی که اشکهایش خشک شد ، بخندد !!!!!
آمدی..............گذشتی...رفتی...دور شدی...گم شدی... دوباره پیدا شدی...برگشتی...بهم نزدیک شدی...پیشم موندی... ولی اینبار من نموندم... گذشتم...رفتم...دور شدم...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:6 توسط فرشید |
|
|
دیگر ریشه هایش زمین را نمی شکافت شاخه هایش با آفتاب خداحافظی می کرد زخم کهنه تبر بر تنش ترکید بر خاکی که عمری سایه منت بر سرش داشت زانو زد آخرین برگ زردش با باد هم آواز شد جای طناب بازی کودکان بدنش را می سوزاند چون دیگر از بوسه پروانه بر زخمهایش خبری نبود خورشید هم به بهانه غروب او را تنها گذاشت شب سرد و مهتاب از راه رسید در آخرین تصاویری که ضبط میکرد پلنگی را دید که هر شب از زیر غرورش رد می شد پلنگ شاخه ی پوسیده اش را زیر پا شکست آهی کشید و گفت هر شب هراسان به کجا میدوی؟ پلنگ در حالی که به مهتاب نگاه می کرد گفت: همه شب میدوم تا به عشقم ماه برسم درخت گفت مهتاب در آسمان دست نیافتنی ست ولی پلنگ بی درنگ رفته بود رفت تا به برکه ای رسید تصویر مهتاب را در آب یافت دلش می خواست تا درخت آنجا بود و می دید که به عشقش رسیده،اما دیگر چه اهمیتی داشت.
پلنگ به درون برکه پرید و غرق شد! درخت مغرور مرد و پلنگ عاشق.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:18 توسط فرشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بمون و لحظه ای درنگ کن
بمون و کمی تردید کن به یاد آور خدایی را که تنهاست حس کن که تنهایی و باور کن که تنها می مانی بمون و نگاه کن ، کمی تردید کن خدا از روح تنهایی اش در تو دمیده بمون و به یاد داشته باش که تنهایی و خدایت تنهاترین زیر لب زمزمه کن به نام او که تنهاست... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|