تبليغاتX
به نام او که تنهاست
و تنهایی را ترجیح داد

چقدر سخته که بدونیم آخرین روزه که کنارهم هستیم، برای آخرین باره که میتونیم تو چشمهای هم زل بزنیم

چقدر سخته هر دو احمقانه به هم لبخند بزنیم و بدونیم که تا چند ساعته دیگه شونه یی برای گریه هامون وجود نداره

چقدر سخته تو چشمهای همدیگه هنوز شوق موندن رو ببینیم اما غرورمون اجازه نده بگیم هنوز عاشقیم

چقدر سخته وقتی دستهای همدیگرو گرفتیم به این فکر کنیم که شاید فردا دستهای یه غریبه جای دستامون رو پر کنه

چقدر سخته وقتی برای آخرین بار همدیگرو در آغوش می گیریم و یه عالمه حرف داریم که بزنیم اما سکوت کنیم

چقدر سخته وقتی در تلخ ترین لحظه پر از گریه ایم، جوری بخندیم که در شیرین ترین لحظه ها نخندیده ایم

چقدر سخته وقتی برای آخرین بار صورت همدیگرو می بینیم،، با لبخند بگیم: آرزو دارم خوشبخت بشی،، وخداحافظ

و چقدر سخته وقتی هر کدوم به سمتی بر می گردیم و می رویم و حتی به پشت سر مون هم نگاه نمی کنیم...

و تنها چیزی که از اون همه خاطره به یادت میاد این شعره :

زندگانیم و زمین زندان ماست              زندگانی، درد بی درمان ماست

راندگانیم از بهشت جاودان                  وین زمین زندان جاویدان ماست          

گندم آدم چه با ما کرده است                که آسیای چرخ سرگردان ماست

جسم قبر، جامه قبر، خانه قبر              باز لفظ زندگان، عنوان ماست

جمع آب و آتشیم و خاک و باد             این بنای خانه ی ویران ماست

میزبان را نیز با خود می برد               مهلت عمری که خود مهمان ماست

             

+ نوشته شده در  ساعت 0:17  توسط فرشید | 

انتخاب آدمی چیست؟                زندگی یا مرگ تازه

قرن طوفان تباهی                   قرن باران سیاهی

گریه های از ته دل                  خنده های اشتباهی

قرن غمهای حقیقی                  دلخوشی های مجازی

لحظه لحظه در ترقی                صنعت تابوت سازی

قرن تخریب تفاهم                   انفجار آشنایی

قرن مریم های موجی              لاله های شیمیایی

پاک بازی رو به کاهش           نا نجیبی در فزونی

سینه سینه در سرایت            دشمنی های عفونی

قرن تنهایی و تلخی               فصل فقر و نا مرادی

گورهای دسته جمعی             خانه های انفرادی

روی لبهای مدارا                نقش لبخندی معطل

مهربانی ها خلاصه              کینه ورزی ها مفصل

رفته تا اوج ثریا                 شاخص سر در گمی ها

در نخاع مهربانی                ترکش نا مردمی ها

رشد روز افزون خنجر          کاهش میزان مردی

نسل مجنونان عاشق            خسته از لیلا نوردی

قرن از اصلی رمیدن            قرن غلتیدن به فرعی

قرن دین را سر بریدن         با اصول ذبح شرعی

+ نوشته شده در  ساعت 0:6  توسط فرشید | 

به آسمان نگاه کن، در پشت خورشید و ستاره ها خدایی را خواهی یافت

برای چند ثانیه چشمهایت را ببند...

تصور کن فردایی نزدیک را

تو در پشت خورشید و ستاره ها یی

در برابر همان خدایی که سالها پیش یافتی

چگونه همه گذشته ات را انکار می کنی ؟

چشمهایت را باز کن ، خداهم به تو زل زده

او هم در پشت نقابت تو را یافته ، همان گونه که هستی

چشمهایت را نبند ، شاید دیگر فرصت باز کردنش را نخواهی یافت...

+ نوشته شده در  ساعت 17:51  توسط فرشید | 

من در لحظه ای تلخ تمام لحظه های خوب را فراموش کردم

من برای فرار از پشت سرم ، گلهایی را که خود کاشته بودم زیر پا له کردم

من بر سجاده نماز خدا را فراموش کردم

من می دانستم اشتباه می کنم و رفتم

من کوله عشق و صداقت را به بهانه خستگی زمین گذاشتم و رفتم

من غرق در فریفتن دیگران خود را هم فریب دادم

من دری را به روی خود بستم که دستگیره گشودن ندارد

می دانم اشتباه می کنم و باز می روم

از سراشیبی کوهی پایین رفته ام که نمی توانم بازگردم

اینجا خدا هم از من دور است

می دانم اشتباه می نوسیم و باز هم می نویسم...

+ نوشته شده در  ساعت 16:46  توسط فرشید | 

بمون و لحظه ای درنگ کن

بمون و کمی تردید کن

به یاد آور خدایی را که تنهاست

حس کن که تنهایی و باور کن که تنها می مانی

بمون و نگاه کن ، کمی تردید کن

خدا از روح تنهایی اش در تو دمیده

بمون و به یاد داشته باش که تنهایی و خدایت تنهاترین

زیر لب زمزمه کن به نام او که تنهاست...

+ نوشته شده در  ساعت 14:44  توسط فرشید | 

معنی هر نگاهی   عشق نیست

پشت هر پنجره   باغچه سبز نیست

در پی هر ابر سیاه   مهتاب نیست

بر سینه هر خاک   گل به زمین نیست

در پشت هر کوه   خورشید به انتظار طلوع نیست

بدنبال گریه های هر چشم   حقیقت نیست

بدنبال هر ردپا   راه نیست

در ساحل هیچ دریایی   ردپا ماندگار نیست

بدنبال هر سلام   خداحافظی ای در راه است...


به گرمای دستی عادت کرده بودم که خود سرد بود و محتاج دست گرم دیگری

به نگاه هایی عادت کرده بودم که چشمانش را بست

به عشقی عادت کردم که به خیانت عادت کرده بود

لبهای خندانی را بوسیدم که طعم شور اشک می داد

از ترس باران به زیر چتری رفتم که برای من باز نشده بود

خدایا حقیقتی را می دانم که نمی دانم برایش گریه کنم یا بخندم...

+ نوشته شده در  ساعت 16:57  توسط فرشید | 

صدای چند ضربه متوالی بر روی میز دادگاه در میان هیاهوی جمعیت پیچید،

سکوت همه جا را فرا گرفت

چشمهای نگران به قاضی دوخته شده بود

در یک چشم به هم زدن آنها را به دادگاه آورده بودن،

آخه همه روز قضاوت را فراموش کرده بودن،

تا چشم توان دیدن داشت آدم بود و آدم،

آدمهایی که حالا چهره هایشان هم مانند دلهایشان سیاه شده بود،

هر کس دنبال تبرئه کردن خودش بود،

اما دیگه کسی نمی تونست پشت نقاب مهربونی ، خیانت کنه

دیگه کسی نمی تونست واسه دروغ گفتن و دل شکستن ، دلیل بیاره

دیگه هیچ کس نمی تونست در برابر عظمت قاضی که همان

پروردگار یکتا بود به یاد نیاره که چه کرده،

خداوند نگاه غضب آلود خود را هم از آدمها دریغ نکرد

چند بار دیگر محکم روی میز دادگاه کوبید و

فریاد زد : گناهکار ، همه گناهکارند ...


درست لحظه ای که فکر می کنی داری برنده می شی ، می بازی !!

+ نوشته شده در  ساعت 17:7  توسط فرشید | 

به یاد آرزوهایی که می میرند، سکوتی می کنم به بزرگی فریاد.


خدایا اگه من این دنیات رو تحمل می کنم به وعده ای که دادی امیدوارم

خدایا یادت هست قول دادی بعد این دنیا من رو می بری ی جای قشنگ

یادته گفتی اونجا دیگه کسی نمی تونه روی دروغهاش نقاب مهربونی بزنه

اینو می دونم که اگه جای من وسط جهنم اون دنیات باشه قشنگتر از اینجاست

دیگه خسته شدم پس کی منو از اینجا می بری

تا کی باید در حسرت اون دنیا قشنگت بمونم

نکنه تو هم مثل آدمهای این دنیا قول هایی رو که دادی از یاد ببری ؟


بغض کن اما نبار             خشک شو اما نریز

کم نشو بی حوصله           گم نشو بی ردپا

رد شو از این حال بد         دیر کن اما بیا...

+ نوشته شده در  ساعت 23:39  توسط فرشید | 
 شاید زندگی آن جشنی نباشد که ما آرزویش را داشتیم،

اما حالا که به آن دعوت شده ایم،

بگذار تا می توانیم زیبا   برقصیم


من پرنده ای را دیدم که در آرزوی پرواز تا بی نهایت خورشید پرهایش را سوزاند

من مادری را دیدم که قصه اش هر شب با به خواب رفتن کودکش نا تمام ماند

من قطره آبی را دیدم که در رویای رسیدن به دریا خشکید

من غنچه ای را دیدم که در فکر گل شدن پرپر شد

من شمعی را دیدم که در حسرت شعله ور شدن آب شد

و از همه بدتر

آغوش یاری را دیدم که در انتظار بازگشت یارش فراموش شد.

+ نوشته شده در  ساعت 15:24  توسط فرشید | 

خدا به کودک آموخت وقتی بدنیا آمد گریه کند

کودک هر چه بزرگتر می شد، خدا بار غمش را زیادتر می کرد

تا گریستنی را که روز اول آموخته بود، از یاد نبرد

خدا به او آموخت که در دنیا

باید بشکند و گریه کند

باید بسوزد و گریه کند

و زمانی که اشکهایش خشک شد ، بخندد !!!!!


آمدی..............گذشتی...رفتی...دور شدی...گم شدی...

دوباره پیدا شدی...برگشتی...بهم نزدیک شدی...پیشم موندی...

ولی اینبار من نموندم...

گذشتم...رفتم...دور شدم...

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:6  توسط فرشید | 

دیگر ریشه هایش زمین را نمی شکافت

شاخه هایش با آفتاب خداحافظی می کرد

زخم کهنه تبر بر تنش ترکید

بر خاکی که عمری سایه منت بر سرش داشت زانو زد

آخرین برگ زردش با باد هم آواز شد

جای طناب بازی کودکان بدنش را می سوزاند

چون دیگر از بوسه پروانه بر زخمهایش خبری نبود

خورشید هم به بهانه غروب او را تنها گذاشت

شب سرد و مهتاب از راه رسید

در آخرین تصاویری که ضبط میکرد پلنگی را دید

که هر شب از زیر غرورش رد می شد

پلنگ شاخه ی پوسیده اش را زیر پا شکست

آهی کشید و گفت هر شب هراسان به کجا میدوی؟

پلنگ در حالی که به مهتاب نگاه می کرد گفت:

همه شب میدوم تا به عشقم ماه برسم

درخت گفت مهتاب در آسمان دست نیافتنی ست

ولی پلنگ بی درنگ رفته بود

رفت تا به برکه ای رسید

تصویر مهتاب را در آب یافت

دلش می خواست تا درخت آنجا بود و می دید

که به عشقش رسیده،اما دیگر چه اهمیتی داشت.

 

پلنگ به درون برکه پرید و غرق شد!

درخت مغرور مرد و پلنگ عاشق.

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:18  توسط فرشید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بمون و لحظه ای درنگ کن
بمون و کمی تردید کن
به یاد آور خدایی را که تنهاست
حس کن که تنهایی و باور کن که تنها می مانی
بمون و نگاه کن ، کمی تردید کن
خدا از روح تنهایی اش در تو دمیده
بمون و به یاد داشته باش که تنهایی و خدایت تنهاترین
زیر لب زمزمه کن به نام او که تنهاست...

نوشته های پیشین
بهمن 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
حرفهای نا گفته (ساناز)
عشق فراموش شده (صدف)
آیدا (شاهزاده کوچولو)
قروقاطی (عسل)
خوشبخت ترین دختر دنیا (پریسا)
اگر فردا بیاید (آرمیتا)
حسرت یک پنجره تا روشنایی (دختر آریایی)
آیلین جون جون
آسودگی نکبت بار ( مریم)
بهروز جون
پرواز را به خاطر بسپار (مهسا)
پرستار دل بیمار من کو؟ (یاسمن)
تنها هستم مرا درآغوش بگیر(طنین)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

آمار بازدید: نفر